تبليغاتX
جیرجیرک

جیرجیرک

آبی مثل آسمون

طلایی مثل خورشید

سبز مثل درختا

بنفش مثل گل ها

خاکی مثل خاک

زیبا مثل باران

 

+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 16:41 توسط سپیده |

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 16:24 توسط سپیده |

روزی پدر به پسر گفت

هر وقت عصبانی شدی این میخ ها را به دیوار بکوب پسرک آن قدر به دیوار میخ کوبید که خسته

شد پدر گفت از امروز هر کار خوبی که کردی یکی از میخ ها را بردار

تا روزی که میخها تمام شد

پدر:وقتی عصبانی هستی و قلب شخصی را می شکنی مانند میخ هایی است که به دیوار کوبیده ای

حتی اگر از دلش هم در آوری تا ابد جای میخ ها در قلبش خواهد ماند.

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 15:48 توسط سپیده |

                

                            

 

آخرش چی شد ؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 12:54 توسط سپیده |

جواب سوال های زیر را دریک کاغذ یادداشت کنید

حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست دارید انتخاب کنید و بنویسید
پلنگ - اسب - گاو - خوک - گوسفند


کلمات نوشته شده در زیر را با یک لغت توصیف کنید
سگ
گربه
موش
دریا


در مقابل هرکدام از رنگهای زیر اسم یکی از دوستانتان را که فکر میکنید شخصیتش به رنگ می خورد را بنویسید
نارنجی
قرمز
سبز
زرد
سفید

_____________________________________________________________________________

سوال اول -حیواناتی که گفته شد هر کدام نشاندهنده یکی از مشغولیات یادارائی های شما در زندگی است واینکه کدام را بر دیگری اولویت داده اید نشان میدهد که شما به کدامیک اهمیت بیشتری می دهید
گاو نشاندهنده ی شغل و کار
پلنگ نشاندهنده ی غرور
گوسفند نشاندهنده ی عشق و احساسات
خوک نشاندهنده ی پول
اسب نشاندهنده ی خانواده

سوال دوم - توضیحاتی که در مورد کلمات دادید در حقیقت برای افرادی که در پاییین نوشته میباشد:
سگ = شخصیت شما
گربه = آنکه در زندگی شریک شماست
موش = دشمن
دریا = زندگیتان

 

سوال سوم -در زیر نام هر کدام از دوستانتان را که به رنگها نسبت داده بودید در زیر بجای رنگ انتخاب شده بگذارید وببینید
نارنجی = کسی که شما فکر میکنید یک دوست واقعی هست
قرمز = کسی که شما واقعا دوستش دارید
سبز = کسی که شما در ادامه ی زندگیتان او را فراموش خواهید کرد
زرد = کسی که شما هیچ وقت فراموشش نخواهید کرد
سفید =کسی که شما با او یک روح هستید ولی در 2 بدن

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 14:15 توسط سپیده |

                     

     

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 12:18 توسط سپیده |

اولی : اااا سلام کجا بودی خیلی وقته ازت خبری نیست ؟

دومی: آره اینجا نبودم رفته بودم تاسمانی

اولی : اااااااا قرار بود می ری به من خبر بدی با هم بریم چی شد پس؟

دومی : ااااووووه ه ه  اصلا یادم نبود با سومی رفتم جات خالی

اولی : باشه عیبی نداره خوب یادت رفته دیگه به هر حال ما دوستای خیلی نزدیکیم مگه نه؟

دومی : از ما بهتر پیدا نمی شه

2 هفته بعد

اولی زنگ می زنه دومی

اولی : سلام می خوام برم خرید بیا با هم بریم ؟

دومی : می دونی می خوام بیام اما دیروز خرید بودم خواستم بهت بگما اما ...

اولی : باشه یه موقع دیگه عیبی نداره

2 روز بعد

دومی : سلام سومی چند روز دیگه تولد گرفتم حتما بیا همه هستن

سومی : باشه می بینمت

روز تولد

اولی تصمیم می گیره دومی رو غافلگیر کنه پا می شه می ره خونشون

سومی : دومی دومی اولی اومده.

دومی : اااااااا من که اصلا یادم رفت اونو دعوت کنم حالا چی کار کنیم با این همه سر وصدا ؟

سومی :عیبی ندارهبزار بیاد تو می گیم یهویی شد الان زنگ زدیم خونتون دعوتت کنیم یه زنگی

هم بزن خونشون شمارت بیافته .

دومی : باشه در و باز کن

اولی : سلام نگفتی مهمونی دادی؟

دومی جریان ساختاری رو واسش تعریف کرد

اولی : حیف شد کادو یادم رفت فردا حتما برات می فرستم

10 ماه بعد

دومی زنگ می زنه به سومی

دومی : اااااا چرا جواب نمی دی

خواهر سومی : سلام با کی کار دارین؟

دومی : سومی خونه نیست ؟

خواهر سومی : هه هه هه هه الان دوماهی میشه رفته نیوزلند دیگه برنمی گرده تازه مراسم هم گرفته بود مگه شما نیومدید؟

دومی : اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا................................................

اما .................. چرا............اون که .................دوست خوبم بود............

خواهر سومی : اون تا حالا هیچ دوستی نداشته لابد تو رو هم سر کار گذاشته نه؟

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 12:0 توسط سپیده |

زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد.
به آنها گفت: « من شما را نمي شناسم ولي فکر مي کنم گرسنه باشيد، بفرمائيد داخل تا چيزي براي خوردن به شما بدهم
آنها پرسيدند:« آيا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاري بيرون از خانه رفته
آنها گفتند: « پس ما نمي توانيم وارد شويم منتظر می مانیم
عصر وقتي شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را براي او تعريف کرد.
شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائيد داخل
زن بيرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمي شويم
زن با تعجب پرسيد: « چرا!؟» يکي از پيرمردها به ديگري اشاره کرد و گفتنام او ثروت است.» و به پيرمرد ديگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقيت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنيد که کدام يک از ما وارد خانه شما شويم
زن پيش شوهرش برگشت و ماجرا را تعريف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنيم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولي همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقيت را دعوت نکنيم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را مي شنيد، پيشنهاد کرد:« بگذاريد عشق را دعوت کنيم تا خانه پر از عشق و محبت شود
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بيرون رفت و گفت:« کدام يک از شما عشق است؟ او مهمان ماست
عشق بلند شد و ثروت و موفقيت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسيد:« شما ديگر چرا مي آييد؟»
پيرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت يا موفقيت را دعوت مي کرديد، بقيه نمي آمدند ولي هرجا که
عشق است ثروت و موفقيت هم هست! »

آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید

+ نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 11:55 توسط سپیده |

قطره های بارون پشت سر هم می بارن گاهی بهم می خوردند گاهی روی گلبرگی می افتادن

تندتر شدند باد تنهایشان نمی گذاشت و گلبرگها از دیدن آنها خسته نمی شدند

قورباغه ی کناربرکه سرش رو بالا اورده بود هر قطره ای که می بارید چشم هایشرا می بست

به خودش می گفت چرا مگر من از قطره می ترسم ؟؟

زبانش را بیرون آورد قطره ها روی زبانش بودند اما لیز میخوردن و داخل برکه می رفتند

به خودش گفت چرا مگر آب برکه از زبان من پایین نمی رود؟؟

دستش را دراز کردتا قطره ها را بگیرد اما قطره ها از لابه لای انگشتانش فرار می کردند

به خودش گفت چرا مگر من با همین دستان برکه ای در میان انگشتانم نمی سازم ؟

صدایی آمد :

این قطره ها منتظر رسیدن به برکه اند هیچ چیز نمیتواند جلودار آنها باشد.اگر می خواهی

قطره ای به تو برسد خودت دنبال قطره ها برو !

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 17:22 توسط سپیده |

عبور از ابرها زمانی که ابرها پایین ترند

صدای جیرجیرک در تمام جنگل پیچیده بود

ترسناک بود صدای قدم های خودت از همه ترسناک تر بود

صدایی آمد صدایی شبیه اره از دور بود

درختان را می بریدند

بادی نبود

صدای راه رفتن گراز شنیده می شد

جاده بی انتها بود آبی از میان سنگ ودرخت بیرون می زد

هر چه قدر بیشتر می رفتی باز هم می رفتی

جیرجیرک ها یکدفعه صدایشان بلند می شد

پرنده ها می پریدن

دارکوب مکث می کرد

کم کم هوا تاریک شد

مه بیشتر شده بود به سختی راه جاده پیدا می شد

سکوت مطلق شد

نه چوب بری نه دارکوبی نه گرازی

فقط صدای جیرجیرک می پیچید

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 18:12 توسط سپیده |

X

نگاه کردن به ستاره ها تو یه شب بارونی با سکوت و صدای قطره ها در بلند ترین تپه ها رو دوست دارم . گاهی اونقدر سکوت قشنگه که هیچ چی نمی تونه جاشو بگیره .


Home
Email
.:Bahar 20:.


Archives

هفته دوم مهر 1388

هفته چهارم شهریور 1388

هفته دوم شهریور 1388

هفته اوّل شهریور 1388
هفته چهارم مرداد 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته چهارم تیر 1388
هفته سوم تیر 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته سوم اردیبهشت 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته سوم فروردین 1388
هفته دوم فروردین 1388
هفته اوّل فروردین 1388
هفته چهارم اسفند 1387
هفته سوم اسفند 1387
هفته دوم اسفند 1387
هفته اوّل اسفند 1387
هفته چهارم بهمن 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته دوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته چهارم آبان 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته اوّل آبان 1387
هفته چهارم مهر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته سوم شهریور 1387
هفته دوم شهریور 1387
هفته چهارم مرداد 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم تیر 1387
هفته چهارم خرداد 1387
هفته چهارم اردیبهشت 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387




Links

آرین
قاب کج
گل سرخ
به روزترین مطالب و عکس جنجالی
عاشق تنها
از وبگردی تا ولگردی
وفا
ثمر
حرف دل
صدا
شناس
pishy
سایت تخصصی فیلم و عکس
دانلود و سرگرمی
قالب های فوق جدید


LinkDump

طـــراح قـــالــب
آرشیو پیوندهای روزانه



Amar


تعداد بازديدها: