|
آبی مثل آسمون طلایی مثل خورشید سبز مثل درختا بنفش مثل گل ها خاکی مثل خاک زیبا مثل باران
+ نوشته شده در جمعه دهم مهر 1388 16:41 توسط سپیده |
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 16:24 توسط سپیده |
روزی پدر به پسر گفت هر وقت عصبانی شدی این میخ ها را به دیوار بکوب پسرک آن قدر به دیوار میخ کوبید که خسته شد پدر گفت از امروز هر کار خوبی که کردی یکی از میخ ها را بردار تا روزی که میخها تمام شد پدر:وقتی عصبانی هستی و قلب شخصی را می شکنی مانند میخ هایی است که به دیوار کوبیده ای حتی اگر از دلش هم در آوری تا ابد جای میخ ها در قلبش خواهد ماند. + نوشته شده در دوشنبه سی ام شهریور 1388 15:48 توسط سپیده |
آخرش چی شد ؟؟؟؟؟
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388 12:54 توسط سپیده |
جواب سوال های زیر را دریک کاغذ یادداشت کنید حیوانی که در زیر نوشته شده را به ترتیبی که دوست دارید انتخاب کنید و بنویسید _____________________________________________________________________________ سوال اول -حیواناتی که گفته شد هر کدام نشاندهنده یکی از مشغولیات یادارائی های شما در زندگی است واینکه کدام را بر دیگری اولویت داده اید نشان میدهد که شما به کدامیک اهمیت بیشتری می دهید سوال دوم - توضیحاتی که در مورد کلمات دادید در حقیقت برای افرادی که در پاییین نوشته میباشد: سوال سوم -در زیر نام هر کدام از دوستانتان را که به رنگها نسبت داده بودید در زیر بجای رنگ انتخاب شده بگذارید وببینید + نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388 14:15 توسط سپیده |
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 12:18 توسط سپیده |
اولی : اااا سلام کجا بودی خیلی وقته ازت خبری نیست ؟ دومی: آره اینجا نبودم رفته بودم تاسمانی اولی : اااااااا قرار بود می ری به من خبر بدی با هم بریم چی شد پس؟ دومی : ااااووووه ه ه اصلا یادم نبود با سومی رفتم جات خالی اولی : باشه عیبی نداره خوب یادت رفته دیگه به هر حال ما دوستای خیلی نزدیکیم مگه نه؟ دومی : از ما بهتر پیدا نمی شه 2 هفته بعد اولی زنگ می زنه دومی اولی : سلام می خوام برم خرید بیا با هم بریم ؟ دومی : می دونی می خوام بیام اما دیروز خرید بودم خواستم بهت بگما اما ... اولی : باشه یه موقع دیگه عیبی نداره 2 روز بعد دومی : سلام سومی چند روز دیگه تولد گرفتم حتما بیا همه هستن سومی : باشه می بینمت روز تولد اولی تصمیم می گیره دومی رو غافلگیر کنه پا می شه می ره خونشون سومی : دومی دومی اولی اومده. دومی : اااااااا من که اصلا یادم رفت اونو دعوت کنم حالا چی کار کنیم با این همه سر وصدا ؟ سومی :عیبی ندارهبزار بیاد تو می گیم یهویی شد الان زنگ زدیم خونتون دعوتت کنیم یه زنگی هم بزن خونشون شمارت بیافته . دومی : باشه در و باز کن اولی : سلام نگفتی مهمونی دادی؟ دومی جریان ساختاری رو واسش تعریف کرد اولی : حیف شد کادو یادم رفت فردا حتما برات می فرستم 10 ماه بعد دومی زنگ می زنه به سومی دومی : اااااا چرا جواب نمی دی خواهر سومی : سلام با کی کار دارین؟ دومی : سومی خونه نیست ؟ خواهر سومی : هه هه هه هه الان دوماهی میشه رفته نیوزلند دیگه برنمی گرده تازه مراسم هم گرفته بود مگه شما نیومدید؟ دومی : اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا................................................ اما .................. چرا............اون که .................دوست خوبم بود............ خواهر سومی : اون تا حالا هیچ دوستی نداشته لابد تو رو هم سر کار گذاشته نه؟ + نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388 12:0 توسط سپیده |
زني از خانه بيرون آمد و سه پيرمرد را با چهره های زیبا جلوي در ديد. آری… با عشق هر آنچه که می خواهید می توانید به دست آوردید + نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388 11:55 توسط سپیده |
قطره های بارون پشت سر هم می بارن گاهی بهم می خوردند گاهی روی گلبرگی می افتادن تندتر شدند باد تنهایشان نمی گذاشت و گلبرگها از دیدن آنها خسته نمی شدند قورباغه ی کناربرکه سرش رو بالا اورده بود هر قطره ای که می بارید چشم هایشرا می بست به خودش می گفت چرا مگر من از قطره می ترسم ؟؟ زبانش را بیرون آورد قطره ها روی زبانش بودند اما لیز میخوردن و داخل برکه می رفتند به خودش گفت چرا مگر آب برکه از زبان من پایین نمی رود؟؟ دستش را دراز کردتا قطره ها را بگیرد اما قطره ها از لابه لای انگشتانش فرار می کردند به خودش گفت چرا مگر من با همین دستان برکه ای در میان انگشتانم نمی سازم ؟ صدایی آمد : این قطره ها منتظر رسیدن به برکه اند هیچ چیز نمیتواند جلودار آنها باشد.اگر می خواهی قطره ای به تو برسد خودت دنبال قطره ها برو ! + نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388 17:22 توسط سپیده |
عبور از ابرها زمانی که ابرها پایین ترند صدای جیرجیرک در تمام جنگل پیچیده بود ترسناک بود صدای قدم های خودت از همه ترسناک تر بود صدایی آمد صدایی شبیه اره از دور بود درختان را می بریدند بادی نبود صدای راه رفتن گراز شنیده می شد جاده بی انتها بود آبی از میان سنگ ودرخت بیرون می زد هر چه قدر بیشتر می رفتی باز هم می رفتی جیرجیرک ها یکدفعه صدایشان بلند می شد پرنده ها می پریدن دارکوب مکث می کرد کم کم هوا تاریک شد مه بیشتر شده بود به سختی راه جاده پیدا می شد سکوت مطلق شد نه چوب بری نه دارکوبی نه گرازی فقط صدای جیرجیرک می پیچید + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 18:12 توسط سپیده |
|